موضوعات
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
گنجینه ی ادب پارسی
خوابی دیدم دیشب . دیشب که می آمد انعکاس صدای پروین از مشتری . دیشب که غوطه می خورد ستاره در آغوشم . دیشب که نوازش می کرد سوز سردی سراسر بدن سردم را .
دیدم آمده است . لمسش کردم . سرد بود . می کرد مست مرا عطر نفسش .
آه ... چقدر کشیدم انتظارش را . چقدر می خواست دلم که یکی شوم با او . با او که صدای نفسش بود ترانه ی زندگی ام . زندگی ای که رفت با رفتنش . رفت و نبرد با خودش مرا . گذاشت تنهایم . نداشتم انتظارش را .
خواب دیدم می بارد بارانی که می شست آرزوهایم را . برد سیلش لاشه هایشان را هم .
دیدم شده ام پیر فرتوت و طوطی وار می کرد غم در گوشم نجوای مرگ .
آینه ای بود در خانه ام . خودم بودم ، تنها کسی که می دیدم . آینه دق بود .
می آمد صدای بوفی گویا سفید از تک پنجره ی خانه ام .
خواب دیدم ... خواب نبود ، کابوس بود . نبود هیچکس غیر خودم . خدا هم نبود حتی . تنها بودم . تنها . بود از من به من نزدیکتر تنهایی . چنان که بود بویش در بینی ام ، و شده بود به رنگ او رنگ چشمانم .
کشیدم فریادی که فوران وجودم بود ، امّا انگار فریادم نداشت صدایی .
خسته بودم خسته تر از هر خسته ای . بیداری نداشت خوابم ، مرده بودم شاید . شاید ، شاید پیمانه ی زمان ته کشیده بود . شاید فرو می رفت زندگی در گرداب عدم . شاید ... .
امّا فهمیدم ، خوابم اکنون ، اکنون که می کنم صرفش به نوشتن . آنها همه بود زندگی حقیقی ام ، خواب نبود . اکنون خوابم اکنون که می نویسم . رویایی شیرین .
بهمن خسروجردی نظرات شما عزیزان: دو شنبه 15 اسفند 1390برچسب:, :: 15:13 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ![]() |